<?xml version="1.0"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>My luminous padlet by Sahar Ali zade</title>
      <link>https://padlet.com/saharhasanalizade/h2x8gwquj620bh24</link>
      <description>Made with ♥</description>
      <language>en-us</language>
      <pubDate>2021-09-16 10:42:37 UTC</pubDate>
      <lastBuildDate>2025-12-25 15:11:42 UTC</lastBuildDate>
      <webMaster>hello@padlet.com</webMaster>
      <image>
         <url></url>
      </image>
      <item>
         <title></title>
         <author>saharhasanalizade</author>
         <link>https://padlet.com/saharhasanalizade/h2x8gwquj620bh24/wish/1745598675</link>
         <description><![CDATA[<div>elizabeth gothic girl🖤⛓<br>همه چیز مربوط به دختریست باموهای طلایی، پوستی به سفیدی برف و چشمانی براق به عسلیِ تابش آفتاب صبح گاهی...<br>الیزابت میلِر... دختر منفوری که نه تنها پدرو مادرش، بلکه کل خاندان میلر برعکسِ تمام دختران موطلاییِ قصرپدرشان ، از ابتدای شش سالگی تا هشت بهاری که دیده بود مورد نفرت&nbsp; خانواده خود قرارگرفته بود.&nbsp;<br>دوران...دورانِ شک و شبهه مردمان خرافاتی انگلستان به وجود خون آشام ها میان مردم عادی بود. دورانی که زندگی آرام الیزابت را تبدیل به یک خفقان وحشتناک کرده بود. الیزابت... برخلاف هم سن و سالان خود دور از انتظار خاندان خود همیشه در پی جست و جوی تاریکی بود زیرا منشا آرامش را در آنجا پیدا کرده بود.&nbsp;<br>او عاشق گشت وگذار در انباری خانشان که از قضا تبدیل به خرابه شده بود به خیال خود به هم صحبتی با خفاش های آنجا مشغول میشد.<br><br>&nbsp;همیشه لباس هایی تیره و کهنه به تن داشت و این تنفرِ او از اشرافی گرایی بود که نشان از تبعیض میان آدم هارا میفهمید!<br>اما گویا تمایز این دختر خوش قلب از آدم هایی به شدت تجمل گرا و خرافاتی او را تنها تر و اسیر تر از خانواده کرده بود.<br>اوایل شش سالگی‌اش بود که<br>پچ پچ خدمه های قصر و بچه های هم سن او اوج گرفت، چیزی نبود جز شایعه ای جدید که اینبار راجب دختری معصوم که به تازگی پا به دنیای بیرون از قصر گذاشت و دنیایی بسیار متفاوت و ساده تر از قصر را دیده بود. ازهمان زمان به تفاوت خود با خانواده اش پی برده بود،<br>هرکسی، حتی خواهرانش او را تحقیر می کردند، خبرچینی ها حاکی بود که چند خدمه فضول خبر آورده بودند او در انباری کلاغی زخمی یافته و مشغول تیمار اوست!&nbsp;<br><br>&nbsp;در دورانی که روزانه چندین نفر بخاطر شک یکدیگر به اینکه دیگری بیگانه‌ست جان همدیگر را میگرفتند این شایعه ها خانواده میلر غیرقابل تحمل بود...خصوصا برای رفتار هایی که آن را بچگانه میخواندند. مادرش تلاش می کرد با کمک طبیب مشکل دخترک را حل کند، اما الیزابت شبها بعد از مرخصی طبیبان با به خواب رفتن مادر فرار میکرد! به طرف انباری محبوبش می رفت و با تکه نانی که زیر پیراهن تیره تراز شب‌ش جا داده بود کلاغ درمانده را سیر می کرد. تمام زندگی الیزابت با آن کلاغ خلاصه شد ؛ با او صحبت میکرد... با حبس خود در انباری و شب بیداری هایش از آرامش شب نهایت لذت را میبرد؛ او برای تجملات ساخته نشده بود. سالها میگذشت و او...<br>حال بانویی دوازده ساله ی زیبای خوش اندامی بود با پیراهنی به سیاهی پرهای کلاغ‌ش، دندان نیش های سفید که تیزی‌شان به حد طبیعی بود اما به چشم خانواده او یک دراکولایی بیش نبود!&nbsp;<br>دیری نپایید که نوه ی پسریه محبوب خاندان بعد از بحث و جدل لفظی با دوستان خنگ خود تمایل داشت از هر زمانی نهایت استفاده را می برد تا به الیزابت نزدیک شود! او میخواست به دوستان خود ثابت کند که از دراکولای خانواده میلر ترسی ندارد.<br><br>و اما دخترک بیچاره فکر می کرد بعد از گذشت سالها کسی او را درک کرده است... به راحتی پسرعموی خود را به حریم تنهایی اش پذیرفت!&nbsp;<br>ارتباط نزدیک آن دو باعث شد تا خانواده میلر تلاش به از بین بردن الیزابت کنند! آنها از هر موقعیتی برای زخم زدن به احساسات او استفاده می کردند؛آخر مگر یک دختر کوچک چه هیزم تری به آنها فروخته بود؟!&nbsp;<br>آنها عقیده داشتند او نوه ی ارشد خانواده را با سیاست شوم خود بخود مجذوب می‌کند؛ آن شب کذایی تمامی نداشت! دلیلش تنها جملات بچه گانه ای بود که آرتور دور میز شام بیان کرد:"ممنون میل ندارم من و الیزابت در انبار با کمک کلاغ خفاش هارو شکار‌میکنیم و میخوریم"&nbsp;<br>و یک خفانش مرده روی میز شام.<br>پرت کرد! خدا می داند آن خفاش بیچاره را چگونه شکار کرده بود.اگر الیزابت می دید...نمیدانم چقدر برای او غصه میخورد...!&nbsp;<br>آرتور در دل خنده کنان به طرف اتاقش رفت، نمی دانست بااین کار قراراست چه بر سر الیزابت بیاید! طبق معمول الیزابت با کلاغ محبوبش روی تخت کهنه ی انبار استراحت میکرد و از سوراخ کنده شده ی سقف به آسمان پرستاره ی شب خیره شده بود...ناگهان درب انبار با تحدید باز شد و چند خدمه وارد شدند!&nbsp; روزگار او بسرآمده بود! او را با مقاومت به تخت بستند؛الیزابت از&nbsp; غیرمنتظره بودن اتفاق تمام جسمش بی جان شده بود! پدرش که وارد انبار شد دقایقی هیچکس جم نخورد! صدای ضربان قلب ها شنیده میشد،سکوت مطلق،به خدمه دستور داد گالن قیر را بياورند...&nbsp;<br>دخترک معصوم هیچوقت انتظار مرگ را نچشیده بود اما باید انتظار چیز دیگری را میکشید...&nbsp;<br>تنها در لحظات پایانیه عمرش بود که پدرش تردید میکرد؛ موهای لطیف الیزابت را نوازش کوتاهی کرد و با بی رحمی... تمام گالن قیر را روی او خالی کرد...<br>الیزابت با حس تکه تکه شدن در وجودش با تمام توان فریاد میزد، التماس میکرد!&nbsp;<br>پدر گویی که بخار قیر داغ چشمو گوش اورا بسته با بی رحمی به شکنجه الیزابت ادامه می داد.<br>کلاغِ همدم با دیدن سوختن محبوبش ناگهان پرواز کرد و بالای سر میلر قار قار میکرد او را منقار میزد اما فایده ای نداشت!&nbsp;<br>&nbsp; میلر دستی پرت کرد بر تن کلاغ بیچاره که بال های او را ناتوان کند، حیوان که دیگر توان پرواز و مقابله نداشت به روی پیشانی دختر نشست؛ به لحظات پایانی محبوبش نظاره کرد.<br>گلوی الیزابت دیگر توان فریاد زدن نداشت، دخترک پخته شدن گوشت&nbsp; بدنش را به چشم میدید و&nbsp;<br>&nbsp;از سیاهی دله خانواده اش زار میزد!&nbsp;<br>داغی قیر به مغز و استخوان او سرایت کرده بود<br>از شدت درد در لحظات آخر زندگیش محبوب واقعی را نظاره میکرد ... آخرین نگاه تار و دردناک چشمانش کلاغ وفادارش بروی پیشانیش را ثبت کرد.&nbsp;<br>"ازسیاهی لباس هایم می ترسیدید، نمی دانید سیاهی دل هایتان چه ترسی و لرزی بر دل می اندازد"&nbsp;<br>زندگی غمگین دخترک متفاوت به پایان رسیده بود.<br>میلر به تاریکیه شب نظاره کرد و پس از لحظاتی سکوت مطلق از جو سنگین حقیقت&nbsp;<br>دوباره با تمام خانواده پشت میزاشرافیشان که از...<br>از جنس چوب گردو بود نشست و با عاطفه ی آسوده شام میل کردند؛ از اینکه دیگر خطری فرزندانشان را تهدید نمی کند آسوده بود&nbsp;<br>دیگر صدایی جز پخته شدن جسم دختر و کلاغ محبوبش در اتاق شنیده نمیشد؛ دیگر جانی برای فریاد نمانده بود و نه دیگر دستی برای یاری...</div>]]></description>
         <enclosure url="https://padlet-uploads.storage.googleapis.com/1349003211/cee5c5e0b598bfdf79c8d0996282ac81/42EB8B51-4977-4671-8562-5F3818A6E569.jpg" />
         <pubDate>2021-09-16 10:45:03 UTC</pubDate>
         <guid>https://padlet.com/saharhasanalizade/h2x8gwquj620bh24/wish/1745598675</guid>
      </item>
   </channel>
</rss>
