<?xml version="1.0"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>My dazzling padlet by </title>
      <link>https://padlet.com/samirahassanalizadekondori/3f0ibvuwu5piylbc</link>
      <description>Made with charm</description>
      <language>en-us</language>
      <pubDate>2021-09-06 23:42:55 UTC</pubDate>
      <lastBuildDate>2023-04-13 21:01:17 UTC</lastBuildDate>
      <webMaster>hello@padlet.com</webMaster>
      <image>
         <url></url>
      </image>
      <item>
         <title>Amir abbas</title>
         <author>samirahassanalizadekondori</author>
         <link>https://padlet.com/samirahassanalizadekondori/3f0ibvuwu5piylbc/wish/1720166986</link>
         <description><![CDATA[<div dir="rtl">خیلی میترسید از آفتاب سر صبح،<br>از تو لونش در نمی‌اومد، این تنفرش نسبت به آدمای حوالی خودش باعث شده بود نسبت به هر جونده‌ای بدبین شود، حالا هر صورتش میخواست باشه چه آدمی که قراره با حرفاش روح اون آدمو بدتر توی اعماق وجودش نه، صد طبقه پایین‌ترش مدفون کند و یا اصن حتی بخواد سر ی میز بشینن و برای ی هدف مشترک به غذا نگاه کنن،<br>در هر صورت خواستم بگم واقعا شرایط باعث شده بود به درونگرایی مبتلا یا حالت خیلی بدترش افسردگی بگیره!!<br>چیزی براش جذابیتی نداشت، حتی براورده شدن آرزوهای نداشته‌اش...<br>این روزمرگی مثل ی بار سنگین بود که تا جایی که یادمه چندتا از مهره‌های کمرش جا به جا شده بود،<br><br>زانوهاش متورم شده بود از بس این بارو بین دیوارهای این زباله دونیه ۶۵ متری به دوش می‌کشید...<br><br>شروع کرد نوشتن<br>نوساناته مغزشو رو کاغذ پیاده میکرد،<br>انگار یه صدایی تو مغزش می‌گفت<br>فریاد بنویس<br>امواج خروشان تارهای صوتیت رو روی کاغذ خالی کن.<br>می‌نوشت...<br>دایره لغات کلمات توهین بارش واقعا قوی بود<br>با هر جمله‌ای که می‌نوشت انگار کمی از این سنگینی کمتر میشد،<br>نوشت<br>نوشت&nbsp;<br>نوشت<br>دیگه انگار باری سنگینی نمی‌کرد<br>نوشت<br>نوشت<br>نوشت<br>خمی توی ابروهاش نبود<br>نوشت<br>نوشت<br>نوشت<br>منه واقعیشو از سیاهترین اتاق پایین‌ترین عمق وجودش کشید بیرون،<br>نوشت<br>نوشت<br>دیگه چیزی برا نوشتن نبود...<br><br>انگار هنوز این تاریکی تو وجودش کمی ریشه داشت،<br>جسمش تشنه روشنایی شده بود<br><br>پس از اینجا بود که شروع شد<br>خواندن<br>خواندن<br>خواندن<br>خواندن<br>و بازهم<br>تا بلاخره فهمید<br>این جهان واقعا بزرگه<br>این محدود بودن به هر چیزی آدمو کور می‌کنه<br>و در نهایت این وضعیت پایان خوبی نداره...<br>کتاب بهش کمک کرد که شخصیت تاریکشو زیر بینهایت‌ها کلمه غرق کنه.<br><br>لااقل اینجوری براش بهتر بود :)</div>]]></description>
         <enclosure url="https://padlet-uploads.storage.googleapis.com/1329605335/a4ef89872cc2f440434c72d8eec4c74a/B9B6CCE1-C219-45AC-AFCD-A12C521ED67D.jpg" />
         <pubDate>2021-09-06 23:49:43 UTC</pubDate>
         <guid>https://padlet.com/samirahassanalizadekondori/3f0ibvuwu5piylbc/wish/1720166986</guid>
      </item>
   </channel>
</rss>
